رفیقم حسین(ع) مداحی ومولودی خوانی در مدارس ومجالس بانوان)الشتر(09907341747)

رفیقم حسین(ع)

الهم ارنه طلعه الرشیده... طفیل هستیِ عشق اند آدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری به امید نگاهت قلم برداشتم تاخط بکشم روی هرچه غیرتوست وتنها از توبنویسم...قلم هم به شوق وصال تو قیام میکند ! به امید دیدن قامت مهدی حتی اگر بمیرم وروز قیامت سر ازخاک بر دارم بازهم شوق دیدار تورا دارم ودر انتظارم. یاقائم آل محمد
گناه
ارسال شده در 10 آبان 1400 توسط زینب رادسریان در حدیث

✍پیامبر گرامی اسلام صَلی الله عَلیه وَ آلهِ وَ سَلّم فرمودند: 
هر گاه انسان مؤمن گناه کند به سبب آن گناهان گرفتارِ فقر شود. اگر فقر گناه او را پاک نکرد (و توبه و استغفار ننمود) به بیماری مبتلاء شود و اگر آن هم گناه او را کم نکرد به ترس از تعقیب قدرت حاکمه گرفتار آید. (بدهکاری یا خلافکاری پیش آورد و تحت تعقیب دولت قرار گیرد) و (اگر باز هم پاک نشد و استغفار ننمود) به هنگام مردن به سختی جان دهد تا آن که سرانجام در زمان ملاقات با خدا به سبب گناهی که انجام داده مورد بازخواست قرار گیرد و او را ملاقات نکند تا حق تعالی دستور دهد او را به بهشت برند.
?بحار الأنوار

????????

حدیث روایت
نظر دهید »
داستان
ارسال شده در 9 آبان 1400 توسط زینب رادسریان در اهل بیت , داستان کوتاه

​?زنی که فرزندان خود را کتک میزد و میگفت…

?بانو مکرمه مومنه مادربزرگ آیت الله سید حسن ابطحی بچه های خویش را در هنگام اضطراب کتک می زد می گفت: مگر شما سید نیستید چرا جدتان را صدا نمی زنید»حضرت آیت الله سید حسن ابطحی دام عزه در کتاب پرواز روح از زبان پدر بزرگوارشان چنینی نقل می فرمایند: پدرم فرمود: جوانی شانزده ساله بودم، پدرم فوت کرده بود خواهر بزرگتری داشتم که شوهر کرده بود و یکی از ییلاقات اطراف مشهد به نام «مایون بالا» رفته بود، هوای مشهد گرم شده بود و ما هم مایل شدیم به «مایون بالا» برویم. آن زمان وسائل ماشینی برای آنجا نبود، سه راس الاغ کرایه کردیم که یکی را مادرم و دیگری را خواهرم که از من کوچکتر بود سوار شدند و یکی دیگر برای اثاثیه و گاهی اگر من خسته شدم استفاده کنم.
?صاحب این الاغها هم که جوان بی ادبی بود، همراه ما پیاده می آمد.تقریباً حدوداً سه کیلومتری به رودخانه مایون باقی مانده بود که او با یک نفر مشغول صحبت و ما به طرف «مایون بالا» می رفتیم، او از دور فریاد زدکه به طرف «مایون پایین» بروید ما اعتنائی نکردیم و به راه خود ادامه دادیم، زیرا به او گفته بودیم که مقصد ما «مایون بالا» است وقتی اول رودخانه مایون که هنوز سه کیلومتر به «مایون بالا» در رودخانه راه بود، زیر درختهای انبوه خودش را با زحمت به ما رساندو جلو الاغها را گرفت و ما را پیاده کرد و با آنکه هوا تاریک می شد الاغها را به کنار بست و گفت: باید از همین جا بقیه کرایه را بدهید و پیاده بروید.
?هر چه مادرم تقاضا کرد که ما را با «مایون بالا» برسان هر مقدار اضافه هم بخواهی به تو می دهیم، قبول نکرد و احتمالاً می خواست هوا تاریک شود و چون یک زن و دختر جوانی همراهمان بود، دست به جنایت بزند، مادرم این معنی را فهمیده بود لذا فوق العاده مضطرب شده بود. هوا تاریک شد، آن هم زیر درختان انبوه، چشم چشم را نمی دید، اضطراب مادرم به حدی شد که من و خواهرم را به شدت کتک می زد و می گفت: شما مگر سید نیستید، چرا جدتان راصدا نمی زنید؟ما هم گریه می کردیم و فریاد می زدیم: یا جدا، یا جدا، که ناگاه دیدیم از پائین رودخانه سید بلند قامتی می آید که در آن تاریکی، ما حتی تمام خصوصیات و رنگ لباسش را می دیدم و فراموش نمی کنم که جامه سبزی به سر و قبای بلند راه راهی به تن داشت.
?بدون آنکه از ما سوال بکند و جریان را بپرسد رو به آن جوان کرد و گفت: نانجیب! ذریه پیغمبر را در میان رودخانه مضطرب و سرگردان کرده ای؟با آنکه آن آقا به صورت ظاهر ما را نمی شناخت و هیچ علامت سیادت هم در ما وجود نداشت.آن جوان بی ادبی که بعدها معلوم شد در مایون (روستا) به کسی اعتنا نمی کند و نسبت به همه اذیت و آزار می کرد، بدون آنکه سخنی بگوید برخاست و فرار کرد.
?آقا هم به تعقیب او رفتند و او را گرفتند و به او فرمودند: برو الاغها را بیاور و آنها را سوار کن و به مقصد برسان.او اطاعت می کرد ولی حرف نمی زد.مادرم گفت: آقا، باز شما که بروید او ما را اذیت می کند.
?فرمودند: من تا مقصد با شما هستم. آقا در راه همه جا با ما بود و ما کاملاً غافل بودیم که شب، است و ما مانند روز راه خود را می بینیم، منزل خواهرم در محلی بود که اطرافش از درخت و ساختمان خالی بود، وقتی ما را آقا به در منزل رساندند فرمودند: رسیدید؟گفتیم: بله آقا متشکرم.مادرم به من گفت: آقا را به منزل دعوت کن تا استراحت کنند. من گفتم: آقا نیستند و هوا تاریک است هر چه فریاد زدم آقا…، کسی جواب نداد، بعد به یادمان آمد که در رودخانه با آن تاریکی چگونه از جریان کار، خبر داشت و چرا یک مرتبه ما را ترک کرد و اثری از او نیست ؟
? پرواز روح، ص۷۹
✨بانوی بهشتی
? @banoo_beheshti

داستان سید
نظر دهید »
آرایشگر دختر فرعون
ارسال شده در 9 آبان 1400 توسط زینب رادسریان در داستان کوتاه

​ صیانه ماشطه همسر حزقیل بود که به دلیل ایمان به خدا، به‌همراه فرزندانش توسط فرعون کشته شد. بنا بر روایات، وی یکی از سیزده زنی است که پس‌از ظهور امام‌زمان(عج)  رجعت می‌کند و در لشکر امام به مداوی مجروحین می‌پردازد. براساس برخی از روایات، همسر حزقیل معروف به صیانه ماشطه آرایشگر دختر فرعون بود روزی صیانه مشغول آرایش کردن دختر فرعون بود که نام خداوند را بر زبان آورد. دختر فرعون به پدرش خبر داد که صیانه مؤمن به خداوند است و تو را خدا نمی‌داند. فرعون فرزندان او را جلوی چشمانش در تنور می‌سوزاند، اما صیانه حاضر به برگشتن از ایمان خود نشد. سپس فرعون صیانه را هم سوزاند مقام صیانه ماشطه با فرزندانش در روایات این‌چنین آمده‌است: پیامبر اکرم در معراج بوی خوشی استشمام کرد، جبرئیل فرمود این رایحه از خاکستر صیانه و فرزندان وی است.
 شانه از دستش افتاد و بی‌اختیار گفت بسم‌الله.  دختر فرعون پرسید: پدر مرا ستایش می‌کنی. گفت اگر کسی را ستایش می‌کنم که پدر تو را آفرید احضارش کردند. مگر به خدای من فرعون اعتراف نداری ؟ صیانه گفت هرگز .تنوره مسی را برافروختند و همه بچه‌هایش را در آتش انداختند و زمانی‌که خواستند بچه شیرخوارش را در آتش بیندازند منقلب شد و خواست که زبان از دین اظهار برائت و بیزاری کند که ناگاه به امر خداوند کودکش به سخن آمد اصبری یا اماه انک علی الحق. ای مادر صبر کن که تو  راه حق را می‌پیمایی. زن و بچه شیرخوارش را نیز در آتش افکندند و سوزاندند. و از زنانی است که به دنیا بازمی‌گردد و در رکاب حضرت مهدی(عج)  انجام‌وظیفه می‌کند. ریاحین الشریعه، جلد پنج، صفحه ۱۵۳-خصائص فاطمیه، صفحه  ۳۴۳، منهاج الدموع ص ۹۳ 

داستان کوتاه صیانه ماشطه
نظر دهید »
انتظار
ارسال شده در 7 آبان 1400 توسط زینب رادسریان در داستان کوتاه

​‍ ?رفته بودم زیارت…

حرم ثامن الحجج علیه السلام…

یک شب نسبتا شلوغ…

هوا خوب بود…

مردم تو صحنهای حرم نشسته بودند…

کفشامو دادم کفشداری…

چشام هوس ضریح داشت…

دلم تمنای یک درددل جانانه…

سرتا پا مشتاق و بیقرار…

کلا حال عجیبی بود …
?به سمت رواقهای منتهی به روضه منوره…
راه افتادم…

با خودم مقدمه چینی میکردم…

برای حرفایی که میخوام بزنم…

و حرفایی که سنگینی کرده رو دلم..

حاجتایی که باید بگم…

چیزایی که میخوام…

نیازهایی که باید مطرحشون کنم…
?با همین افکار قدم به قدم…

نزدیک میشدم به مقصود…

گویا خودم بودم و خودم…

انگار !!! من تنها بودم…
?گریه پسربچه چهار ساله ای…

رشته افکارم رو پاره کرد…

نگاهمو انداختم سمت اون…

گوله گوله اشکاش میدوید رو صورتش…

مستاصل بود…

حیرون…

درمانده!!!
?رفتم سمتش…

چیشده عزیزم!؟

چرا گریه میکنی!؟
خجالت کشید…

ولی انقد غصه داشت که …

نمیتونست حرف بزنه…

هق هق امونشو بریده بود…

نشستم مقابلش…

با انگشتم …

اشکاشو فراری دادم…

نگاهش کردم…

با پس زمینه ای از تبسم…

چیشده!؟

باباتو گم کردی!؟
?کودک ، منتظر همین حرف بود…

چشماش درشت شد…

یکی دیگر هم …

غم اونو فهمید…

درکش کرد…

اما چشاش پُر تر بارید…
?شکلاتهای خادمای حرم…

نوازشهای من…

دلجویی مردم…

هیچکدوم فایده نداشت…

اصلا منم یادم رفت…

که چقد حرف با امام رضا داشتم…
?ظاهرا عبای من…

ی جورایی باعث شد که …

به من اطمینان کنه…

چون عبامو گرفت…

اطمینان کرد…
?باز کودک را مقابلم دیدم…

اینبار مانوس تر بودیم

دست من را گرفته…

محکم و با یقین…

قرار است این صاحب عبا…

پدرم را پیدا کند…

هر دو استوار بودیم

او از اطمینان به من…

من به پیدا کردن پدرش…
?راه افتادیم…

به سمت صحن…

پرسیدم از او…

آخرین بار کجا پدرت را دیدی!؟

آخرین بار کجا باهم بودین..؟

اشاره کرد به سمت دارالولایه…

_ اونجا بودم با بابام!

با تعجب گفتم …

پس اینجا چکار میکنی!؟

هیچی نگفت…

نخواستم خجالت…

رو غم گم شدنش اضافه شه…
?دستشو گرفتم و رفتیم …

سمت دارالولایه…

گفتم خوب نگاه کن…

پدرتو دیدی به من بگو…

و خودم فرو رفتم در افکارم…
?چه داستان قریبی دارد این طفل…

چقدر آشنای این زمانه هست…

اگر در دارالولایه…

دست پدرت را رها کنی…

و غافل شوی…

نه تنها پدرت را گم میکنی…

حتی از دارالولایه هم خارج میشوی!!!

و سرگردان و متحیر…

باز خدا بیامرزد رفتگان این طفل را…

لااقل به دنبال پدر گمشده اش هست…
?دستم را کشید…

به خودم آمدم…

مردی به سمت ما میدوید…

مشتاقتر از طفل…

پریشانتر از گمشده…

انگار خودش گمشده…

دوید و نزدیک…

نزدیک و نزدیکتر…

هیچکس را نمیدید…

جز طفل گمشده…

دستم رو رها کرد…

هر دو به وصال هم رسیدن…

و من نفهمیدم کدام یک…

مشتاقتر بودند…

گمشده یا فراموش شده!!!
?پدر برخاست…

صورتم را بوسید…

خدا خیرتون بده…

داشتم دق میکردم…

خدا هرچی میخواین بهتون بده…

نمیدونم چرا لال شدم…

آره… لال لال
?سمت ضریح رفتم…

تمام حاجتا و درددلا رو فراموش…

اشک امونم نمیداد…

میگفتم آقا جان…

خودتون گفتید…

امام پدری مهربان است…

تمام عمرم…

بلکه به اندازه تمام عمر پدرم…

۱۱۸۲ سال…

پدرمان را گم کرده ایم…

در همان دارالولایه ای که…

دستش را رها کردیم!!!

و غافل ماندیم…

از دارالولایه خارج شدیم…

نفهمیدیم…

به اندازه طفلی هم اشک نریختیم…

نفهمیدیم گم شدیم…

و وای از دل پدرمان…

او که مشتاقتر است به ما…

اوکه میگوید …

هرگز فراموشتان نمیکنم…

غیر مهملین لمراعاتکم…

او در چه حال است!!!
?خودم را مقابل ضریح دیدم…

کی رسیدم…. چگونه رسیدم…

نفهمیدم…

همه حرفهایم را فراموش کردم…

حرف مهمتری داشتم…

گونه ام مرطوب…

چشمانم مرطوب

اما لبانم خشک…
?فقط یک حاجت…

یک درد دل…

یک خواسته…

آقا جان…

به عبایت قسم…

ما را به پدرمان برسان…

اللهم عجل لولیک الفرج
? جهت عضویت در #باشگاه_خادمان_مجازی به 09156472072 واتساپ پیام دهید

داستان کوتاه
نظر دهید »
احکام
ارسال شده در 5 آبان 1400 توسط زینب رادسریان در احکام

​السلام علیک یا ترجمان کتاب الله:

? ?احکام روزه (۷۲):
 مبطلات روزه (۴۲):
باقی ماندن بر جنابت یا حیض یا نفاس تا اذان صبح (۴):
اختلاف فتوا در مورد فراموش کردن غسل جنابت در ماه رمضان:
? مسأله 1622 اگر جنب در ماه رمضان غسل را فراموش کند و بعد از یک روز یادش بیاید (1)، (باید روزه آن روز را قضا نماید و اگر بعد از چند روز یادش بیاید (2))، باید (3) روزه هر چند روزی را که یقین دارد جنب بوده قضا نماید. مثلًا اگر نمی داند سه روز جنب بوده یا چهار روز، باید روزه سه روز را قضا کند (4). 
این مسأله در رساله آیت اللّه بهجت نیست 
?(1) (زنجانی :) بعد از گذشتن ماه رمضان یادش بیاید ..
? (2) (فاضل :) اگر جنب در ماه رمضان غسل را فراموش کند و بعد از یک یا چند روز یادش بیاید باید روزه آن روزها را قضا نماید و اگر بعد از چند روز یادش بیاید ..
[قسمت داخل پرانتز در رساله آیت اللّه زنجانی نیست ]
? (3) [کلمه «باید» در رساله آیات عظام : خوئی ، فاضل و سیستانی نیست ] 
? (4) (زنجانی :) و اگر در ماه رمضان یادش بیاید قضا واجب نیست ؛ لکن بنا بر احتیاط مستحب اگر بعد از گذشتن یک هفته یادش بیاید روزه را قضا کند بلکه به احتیاط مستحب اگر بعد از گذشتن روز جمعه هم یادش بیاید، روزه را قضا نماید.
(مکارم :) و قضاء روز چهارم ، احتیاط مستحب است .

احکام جنب
نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 18
  • 19
  • 20
  • ...
  • 21
  • ...
  • 22
  • 23
  • 24
  • ...
  • 25
  • ...
  • 26
  • 27
  • 28
  • ...
  • 379
مداحی ومولودی خوانی در مدارس ومجالس بانوان)الشتر(09907341747)
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احکام
    • وعده صادق
  • ادبیات
  • ادعیه
  • اهل بیت
  • بانوی رویاهای من
  • بهداشت وسلامتی
  • جمکران
  • حجاب
  • حدیث
  • داستان کوتاه
  • درختان
  • دلنوشته مذهبی
  • دهه فجر
  • رهبرم سیدعلی
  • روانشناسی
  • زیارت
  • سخنرانی
  • سیاسی_انقلابی
  • شعر
  • شهدا شمع همیشه روشن
  • طلعه رشیده
  • عکس نوشته مذهبی
  • عید عاشقان
  • فرزندآوری
  • فوتبال
  • فیلم
  • قدس
  • قران
  • مداح
  • مداح خانم در الشتر
  • مذهبی
  • مطالب خواندنی
    • طبیعت
  • معرفی کتاب
  • منابع طبیعی
  • مناجات
  • مهدی فاطمه
  • می خواهم زن ترین باشم
  • نماز
  • ورزشی
  • پرسپولیس
  • پیروزی انقلاب اسلامی ایران
  • کرونا
  • کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا
  • کلیپ مذهبی
  • گل ها وگیاهان زینتی

کاربران آنلاین

  • صفيه گرجي
  • راضيه فارغ
  • گمنام
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد
مداحی ومولودی خوانی در مدارس ومجالس بانوان)الشتر(09907341747)
مداحی ومولودی خوانی در مدارس و مجالس بانوان09907341747